تبليغاتX
شناخت باطنی
زندگی متعالی در شعور متعالیست

همه چیز از شعور ساخته شده و تغییر آن به تغییر شعور وابسته است. و این اصل بر زندگی و سرنوشت  انسان نیز حاکم است. زندگی انسان، انعکاس آگاهی اوست و با تغییر آگاهی تغییر تجارب و وقایع و جریان زندگی امکانپذیر است. تا درون انسان دگرگون نشود، تحول بیرون رخ نمی دهد. بنابراین تنها راه انسان، شناخت است و شناختن، بالاترین و اصیل ترین تلاشی است که انسان برای تغییر شرایط می تواند اعمال کند، اما شناختی کامل است که درونی و بیرونی باشد و به برقراری ارتباط عمیق و ایجاد همذاتی با موضوع شناخت منجر شود. چنین شناختی از همه سو می آید و از همه سو می تابد. این شناخت به حس و فکر و روح است و تماماً عمل است و خالی از ابهام. هم قلب در آنست هم ذهن بنابراین پر از نور است...

همه بدیها از نادانیست و همه رنج ها و بیماری ها از اوهام است پس برای پایان دادن به بدیها و رنج ها و بیماری ها باید به جهل و توهم پایان داد. برای از میان برداشتن تاریکی، یک راه و فقط یک راه وجود دارد و آن آمدن نور است و معرفت همان نور است. آسمان و زمین از همین شعور، از همین نور ساخته شده و این، تار پود هستی است و انسان از امکان تصرف در این نور و بکار گیری و جهت دهی به آن برخوردار گشته است. برای تغییر اوضاع و ایجاد شرایط جدید عملاً راهی به جز تغییر شناخت و نتیجتاً تغییر شعور وجود ندارد و هیچ تغییر واقعی بدون تغییر آگاهی امکان پذیر نیست. برای دگرگونی در زندگی فردی و اجتماعی انسان نیز جز این راهی نیست که آگاهی و نشانه های او تغییر کند. در واقع انسان نقاش زندگی است و قلم این نقاش، آگاهی اوست. حتی سرنوشت ملتها نیز برآیند آگاهی آنان است و برای ایجاد پایدار یک نظام اجتماعی نوین لازم است آگاهی آن مردم تغییر کند.

برگرفته از کتاب تعالیم حق

اثر استاد ایلیا "میم"

+ توسط  پایگاه تحقیقات انرژی زائی  | 

من چي ميگم تو چي ميگي

شده مشكلي داشته باشيد و با يك موضوع به ظاهر نامربوط روبرو بشيد و بعد متوجه بشيد كه همان موضوع مهم‌ترين موضوع مرتبط و بهترين جواب به مشكل شما بوده؟

اولي گفت: «اگه در يه خونه را بزني و بپرسند كيه؟ تو چي مي‌گي؟

»دومي گفت: «اگه بخوام فلسفي جواب بدم ميگم ... من كه سهله اگه ارشميدس هم بياد اين‌ دفعه نمي‌تونه جواب را پيدا كنه و داد بزنه «اوركا» و سراسيمه از حمام بزنه بيرون. اگه بخوام جواب دلم را بدم ميگم دلت خيلي خوشه كه جواب همچين سوالي را وسط هزار تا مشكل زندگي از غذا و پوشاك و مسكن و مخارج كمرشكن و ... از من مي‌پرسي».

اولي گفت: «نكته همينه كه ريشه مشكلات ما در چيزي در خود ماست. مشكلات ما انعكاس درون ماست كه در بيرون متجلي مي‌شه. كساني كه دغدغه‌هاي تو را نداشته باشند مشكلاتشون هم مثل مشكلات تو نيست».

دومي گفت: «لابد بعدش هم مي‌خواي بگي اگه تكليف خودم را با خودم روشن كنم مي‌تونم تكليف مشكلاتم را هم روشن كنم. برو اين دانه و اين دام بر مرغ دگر نه! آقاي فيلسوف عقل كل. اين حرف‌ها را به مغازه نانوايي ببرم چندتا نون به من ميدن؟»

اولي گفت: «اگه توي ذوقم نمي‌زدي بهت مي‌گفتم وقتي تكليف خودت را با خودت روشن كني مي‌توني تكليف مشكلات بيروني را هم روشن كني».

دومي گفت: « مثلاً چه‌طوري؟»

اولي گفت: «خوب گاهي انگار مشكلي را كه بهش مي‌پردازيم مشكل واقعي ما نيست. يك لطيفه عاميانه هست كه مي‌گه يك نفر يك دفترچه قسط پيدا مي‌كنه مي‌ره همش را پرداخت مي‌كنه. موضوع اينه كه ببينيم اسم ما رو دفترچه هست يانه».

دومي گفت: «يعني مي‌خواي بگي شايد خيلي از مشكلات ما از همين جنسه؟»

اولي گفت: «آره. گاهي لازمه به شناسنامه دروني خودت نگاه كني و ببيني اسمي كه روي قبض‌ها هست، همانيه كه روي شناسنامه هست. اين مشكلات مال كيه؟ و تو كي هستي؟»

دومي گفت: «البته اينقدرها هم پرت نيستم، شده كه گاهي چندتا من درون خودم پيدا مي‌كنم، هر از چند وقت يكي‌شان خودتش رو نشون ميده. يه وقت بخشنده مي‌شم و يه وقت خسيس. يه وقت خوش اخلاق مي‌شم، يه وقت اخمو و من مي‌مونم كه كدومم. خوش اخلاق يا اخمو، عصباني يا آرام. راستي من هم دست كمي از فيلسوف ندارم».

خواستم برم كه گفت: «صبر كن». گفتم: «چيه؟ لابد مي‌خواي بپرسي كه چند تا من درون من هست». و بعد رفتم.    

منبع: نشریه علوم باطنی                    

+ توسط  پایگاه تحقیقات انرژی زائی  | 

من كيستم؟

ديروز مرد كوري را ديدم كه مي‌خواست از خيابان شلوغي بگذرد. من اين طرف خيابان بودم. به آن طرف رفتم. او را از خيابان عبور دادم. از من خيلي تشكر كرد، برايم دعا كرد. من هم خيلي خوشحال شدم؛ آنقدر خوشحال شدم كه تا چندين دقيقه از اين عمل خودم، خرسند و فرح‌بال شده بودم. برايم انسان‌هاي ديگر در خيابان، خيلي بي‌مهر و بي‌محبت بودند، اما من از خودگذشته بودم. من اهل بهشت بودم و آنها جهنمي، در خيابان به دنبال كور مي‌گشتم تا عبورش دهم و خوشحال شوم.

كم‌كم اين خوشحالي آن‌قدر مرا باد كرد كه وقتي به خودم آمدم از مستي و غرور تركيده بودم!من كيستم؟ من خيلي «بي ظرفيت‌ام».  

منبع: نشریه علوم باطنی                              

+ توسط  پایگاه تحقیقات انرژی زائی  | 

من كيستم؟

«يكي» مي‌گويد به هر سوالي جواب نده؟ و به بعضي سوالات بعضي بايد جواب بدهند و به بعضي سوالات بايد همه جواب بدهند. از آنجا كه در گروه بودن و حركت مهاجرگونه پرندگان، حركتي الگويي براي زندگي انسان است، بنابراين به سؤالي بپردازيم كه همه بايد جواب بدهند كه اگر ندهند به ما هيچ ندهند.

آن سوال «من كيستم» است؟ راستي ما كه مي‌دانيم كيستيم چرا بايد به اين سوال جواب بدهيم؟ اما راستي ما مي‌دانيم كيستيم؟ اگر مدعي آنيم پس اين گوي و اين ميدان.

من كيستم؟ من اين افكارم... الان غمگينم... چند دقيقه ديگر متنفرم و منزجرم ... و بعد لحظات ديگر نا اميد و سرخورده... آنوقت بعد از يك ساعت خوابيدن و گپ زدن پشت تلفن و ديدن يك فيلم اميدوار كننده ديگر شاد و خوشحالم... پس معلوم شد، من يك آفتاب پرستم! هر اتفاقي، هر حرفي، هر نگاهي، رنگ مرا تغيير مي‌دهد. اين كه شد رنگم، پس افكارم رنگم شد.

يك‌بار ديگر: من كيستم؟ من يك متفكرم. من مهندسي باهوش يا دانش آموزي منضبط يا يك پرستار مهربانم. اين كه شد لباس و كيف و كفشم. پس شغلم، لباسم شد.

مثل اينكه سوال راحتي هم نيست. يكبار  ديگر. اين‌بار ديگر به هدف مي‌زنيم.

من كيستم؟ حالا كمي روشنفكرانه با بادي در غبغب و ژستي فيلسوفانه يا شايد زاهدانه: «من روحي هستم كه بايد مراحل تكامل و ترقي را بپيمايد و به خدا برسد!» اين كه شد كپي برابر اصل. شده‌ايم مثل كشوري كه يد طولايي در مونتاژ دارد اما نمي‌تواند توليد كند. (البته اين يك متلك به خودي‌ها نبود) اين امتحاني تئوري و عملي است. تا اينجا قبول شده‌ايم. حالا كه ما روحيم پس در چشم برهم زدني هر آنچه كه بخواهيم و بخواهيد مي‌كنيم. (اولين دروغ شاخدار). حالا كه ما روح هستيم پس خوب و بي‌عيب و نقصيم. حالا ديگر به‌جاي روح بودن شديم پينوكيو. از آنجا كه هيچ‌وقت ماه پشت ابر نمي‌ماند سؤال من كيستم هم نمي‌تواند تا ابد خاك بخورد. يا جواب‌هاي آبكي بخورد كه بشود گل بازي. گفتيم گل. گلي كه از آن آمديم و با نفسي يا بادي زنده شد. نفسي يا بادي؟ نكند بجاي من كيستم بايد بگوييم او كيست؟     

ادامه دارد...

منبع: نشریه علوم باطنی                         

 

+ توسط  پایگاه تحقیقات انرژی زائی  | 

من كيستم؟

...

توي خونه‌ام از تعدادي پرنده نگه داري مي‌كنم. ديروز وقتي رفتم سراغشون ديدم كه كه يكي‌شون توي سوراخي افتاده و مرده. وقتي بيرونش آوردم، ديدم كه يك توده پُر از كرم تمام بدنش را خوردند. خيلي حالم بد شد. به خودم گفتم كه دير يا زود مي‌ميرم و بدنم توي قبر توسط كرم‌ها خورده خواهد‌ شد. من قطعاً جسم نيستم، پس بايد قبل از اين‌كه اين اتفاق ناخوش‌آيند برايم اتفاق بيافتد، هرچه زودتر، زودتر خودم را پيدا كنم. و بفهمم كه «من كيستم؟».

 

به فيل بگو بايست !

يكي از دوستان، داستاني را تعريف كرد كه من هم سعي مي‌كنم همان‌طوري كه شنيدم آن را برايتان نقل كنم:

«يك بچة كوچكي بود كه وقتي به فيل‌هاي وحشي مي‌گفت بايست، فيل‌ها مي‌ايستادند. اين خبر به گوش پادشاه رسيد و پادشاه فرمان داد كه بررسي كنند ببينند چگونه اين‌طور مي‌شود. بعد از بررسي‌هاي بسيار فهميدند كه اين موضوع برمي‌گردد به آموزش‌هايي كه مادر آن فرزند به او داده بود. مادر هيچگاه به فرزندش نگفته بود كه «تو نمي‌تواني» و اين در وجود پسر به ايماني تبديل شده بود. او خود را توانمند مي‌دانست و خود را اين‌گونه شناخته بود».

داستان اين بود، اما يك سؤال: آيا ضعف‌ها و شكست‌هاي ما در برابر فيل‌هاي وحشي زندگيمان از شناخت نادرست‌مان از خود ناشي نمي‌شود؟ اصلا ما راجع به خودمان چه فكر مي‌كنيم؟ آيا تا بحال از خودمان پرسيده‌ايم «من كيستم؟» پاسخ چه بوده است؟

بعد از شنيدن اين داستان فكر كردم «اگر پاسخم به من كيستم‌ خودم تغيير كند، همه چيز در اطرافم تغيير مي‌كند. آن وقت اگر من هم با فيلي مواجه شوم و به او بگويم بايست!» اميدوارم مرا له نكند!!   

ادامه دارد...

منبع: فصلنامه علوم باطنی               

+ توسط  پایگاه تحقیقات انرژی زائی  | 

من چه كنم؟

روزي از «او» پرسيدم كه من چه كنم تا بفهمم «من كيستم؟»‌ و به‌خود متعالي‌ام نزديك‌تر شوم. يعني چه كاري انجام دهم، مثلاً چه ذكري بگويم، چه رياضتي بكشم؟گفت: «هيچ‌كاري نكن و فقط و فقط بايست و بدان كه خدا هست و بر همين تفكر كن!»

 

خودت را معرفي كن

گفتم: «اگر بخواهي در چند جمله خودت را معرفي كني و بگويي چه كسي هستي، چه مي‌گويي؟»

گفت: «من ...»

گفتم: «نه. صبر كن. كمي فكر كن و بعد بگو».

كمي مكث كرد و گفت: « اسم من ... است. من فرزند ... هستم. شغل من ... است. تحصيلاتم ...»

گفتم: «نه، نه، اين‌جوري نه. يك كمي از اين سطح بيا بالاتر و كلي‌تر نگاه كن».

گفت: «خوب، من موجودي هستم در بين موجودات ديگر كه از قدرت كلام و تفكر برخوردارم و ...»

گفتم: «بازهم نشد. باز هم از اين سطح برو بالاتر».

مكث ديگري كرد و گفت: « خوب، چه بگويم، مي‌گويند در كتب مقدس آمده كه انسان در اصل روح است و ... مي‌گويند كه از روح خدا در او دميده شده و ... ديگر اين‌كه

مثلاً انسان جانشين خدا بر روي زمين است و ...»

گفتم: «صبر كن. چه شد؟ حالا كه خواستي اصليت وجودت را بيان كني اين‌طور به تته‌پته افتادي؟»

گفت: «نمي‌دانم شايد به‌خاطر اين‌كه اين‌ها را فقط شنيده‌ام و درك روشني‌ از آن ندارم»

گفتم: «و آن را لمس نكرده‌اي و به تجربه در نياورده‌اي و حتي برآن فكر هم نكرده‌اي و ...‌»

گفت: « نه اين‌طورها هم نيست. گاهي بر آن تفكر كردم ولي خوب ...»

گفتم: « ولي خوب دغدغة تو نبوده است. اما اگر به‌واقع باور كني كه تو مي‌تواني جانشين خدا بر روي زمين باشي، چه اتفاقي خواهد افتاد؟ چه تغييري در زندگي تو پيش خواهد آمد؟ تو واقعاً چه خواهي شد؟ تا به‌حال چقدر جدي به اين موضوع نگاه كردي كه « من كي هستم»؟»

گفت: « راستش را بخواهي تا به‌حال خيلي جدي به اين موضوع نگاه نكردم چون وقتش را ندارم. خوب مي‌داني مشكلات زندگي زياد است و انسان گرفتار اين مشكلات و ...»

گفتم: «خوب اگر ايمان داشته باشي كه با شناخت خود نيمي بيشتر اين مشكلات رنگ خود را مي‌بازند چه؟»

گفت: «نمي‌دانم تا به‌حال اين‌طوري به اين موضوع نگاه نكردم».

گفتم: «خوب پس اگر خواهان حل مشكلات خودت به بهترين شكل هستي، هر چه زودتر شروع كن».

گفت: «باشد. قبول. ولي از كجا بايد شروع كنم؟»

گفتم: «خيلي ساده. مراقبه بر «من كيستم» را به زندگي‌ات اضافه كن. بدان كه هر اتفاقي كه بيافتد ضرر نخواهي كرد».

گفت: «رفتم كه آن را آغاز كنم».     

 

ادامه دارد...

منبع: فصلنامه علوم باطنی                                    

+ توسط  پایگاه تحقیقات انرژی زائی  | 

در جواب سوالات پست قبلی در این پست اینچنین می خوانیم:

قديم‌ترها ( شايد هزار سال يا ...) اگر اين سؤال را از كسي مي‌پرسيدي پاسخ ديگري مي‌داد. شايد مي‌گفت: «من كسي را مي‌شناسم كه در اين نزديكي‌ها زندگي مي‌كند كه دعا مي‌كند، باران مي‌آيد، دعا مي‌كند، زمين مي‌لرزد. فرمان‌روا نيست! فرمان‌روا در قلعه زندگي مي ‌كند، اما هر كاري بخواهد مي‌كند و مي‌شود. مي‌خواهي او را ببني؟»

بيچاره انسان امروزي، چون اين مسائل برايش شده افسانه! داستان! قبلاًها حتي خواب پرواز مي‌ديد اما امروزه آنقدر سوار بر هواپيما مي‌شود و هواپيما او را در آسمان به اين‌سو و آن‌سو مي‌برد كه ديگر پرواز بدون اين همه آهن و صدا را فراموش كرده است. اگر هم خواب پرواز ببيند، «حتماً غذا زياد خورده است!»

نه تنها خودش را، توانايي‌اش را، هويت‌اش را فراموش كرده است بلكه حتي نمي‌خواهد كه بداند يا دانايي را فراموش كرده است. و حقيقت اين است كه انسان شاهزادة خداست چون از خداست. و اصلاً چيزي جز خدا در هيچ جاي جهان وجود ندارد چون خدا از «قديم» بوده و هست.

اما اين مشغوليت‌هاي امروزي كه مثل يك قرص خواب و تشك و بالش براي انسان عمل مي‌كند، از قديم نبود، تازگي‌ها به‌وجود آمده. يعني به‌قول فلاسفه «حادث» شده. 

ادامه دارد...

منبع: نشریه علوباطنی۴ 

+ توسط  پایگاه تحقیقات انرژی زائی  | 

 پیرامون مطالب پستهای قبلی و پرداختن به ضرورت شناخت باطنی، در این پست به یکی از اساسی ترین سوالات در ضرورت شناخت باطنی می پردازیم وآن سوال این است

من کیستم است؟ 

و اما انسان امروزي ...

بيچاره انسان امروزي! راست مي‌گويند كه قديم‌ترها بهتر بود و اصلاً به‌نظر آن‌ها كه مي‌دانند و اهل دانايي‌اند خيلي بيشتر و بيشتر بايد توجه كرد. چرا كه به‌نظر ايشان همه چيز «قديم‌»‌اش خوب است و هر چيزي كه با «قديم» آميخته‌شود، خوب مي‌شود.

و انسان امروزي چرا بيچاره است؟ چون ديگر چاره‌اي ندارد. از همه بيشتر مي‌دود، تكاپو دارد، سرعت دارد و به ظاهر كمتر مي‌خوابد و بيشتر كار مي‌كند. اما در باطن بيشتر مي‌خوابد و كمتر بيدار است و شايد هم اصلاً بيدار نيست. چون اگر بيدار بود پرچاره بود. اين روزها اگر به كسي بگويي كه قدرت و فرمان‌روايي آسمان‌ها و زمين در درون توست و تو جانشين فرمان‌روا هستي، چه مي‌گويد؟ برو بابا حالت خوش است! آره، حالم خوش است! و از همين حال به اين نتيجه رسيدم كه راستي‌راستي انسان امروزي از هويت و ماهيت خودش چه مي‌داند؟ و اصلاً براي فهم آن چه مي‌كند؟

ادامه دارد...

منبع: فصلنامه  علوباطنی شماره۴

+ توسط  پایگاه تحقیقات انرژی زائی  | 

بسیاری از بزرگان، انبیاء و اولیاء حق فرموده‌اند، كه تنها راه برای این كه انسان بتواند حقیقت درون خود را آشكار كند، راه شناخت باطنی است. پیامبر اسلام(ص) می‌فرماید: «هر كه خود را شناخت، خدای خود را شناخته است.» پس تا زمانی كه انسان دست به شناخت وجود خود نزند، مسلماً گامی در جهت حركت به سوی تعالی خود و شناخت آفریننده‌اش بر نخواهد داشت. تا انسان به یاد نیاورد كه اسماء را در بطن خود دارد، قادر نخواهد بود كه آن‌ها را در خود شكوفا سازد. چنانچه خداوند بارها در قرآن می‌فرماید كه «به یاد آورید».

از حضرت علی(ع) نقل شده است: «كمال معرفت و نهایت درجه این است كه آدمی خود را بشناسد». بنابراین انسان هشیار برای شكوفایی درون خود ضروری می‌داند كه به باطن خود (حتی بیش از ظاهر خود)، توجه كند. زیرا شناخت باطنی اولین گام ضروری در خود‌شناسی است و تعالی روحی انسان در گرو شناخت باطنی می‌باشد و بی‌توجهی به آن به معنای عدم شناخت توانمندی‌‌های باطنی بالقوه اوست.

+ توسط  پایگاه تحقیقات انرژی زائی  | 

یكی از راههای عملی برای شناخت، تفكر و خردورزی است. خردورزی در مورد باطن و حقیقت وجود، باعث رسیدن به سؤالاتی می‌گردد كه انسان را در جهت حركت به سمت شناسایی باطن خود هدایت می‌كند.

شناخت باطنی نگاه انسان به زندگی و یا بینش او را تغییر می‌دهد و وقتی حوزه دید انسان گسترش میابد و در نتیجه اندیشه‌های انسان تغییر رو به رشد می‌کنند، نظام ارتعاشی انسان و کیفیات زندگی باطنی‌اش تغییرات اساسی می‌کنند.

انسانی که شناخت باطنی یافته است، از انرژی‌اش به صورت بهینه استفاده می‌کند و از هرز رفتن آن و از هرز رفتن زمان و مکانی که در آن است جلوگیری می‌کند.

هرچه فهم انسان رو به كامل شدن برود، جریان آگاهی نیز كامل‏تر می‏شود و نه تنها در این جهان بلکه در جهانهای دیگر نیز امتداد می یابد؛ تعمیم پیدا می كند و تعمیق می شود.

اصولاً عمل فكر كردن یك جریان است و حركت دارد. حركت جریان تفكر حركتی مفهوم‌یاب است. عمل تفكر از نقطه‌ای یعنی سطح خودآگاهی شروع می‌شود، حركت می‌كند، به عمق ذهن می‌رود، در مسیر حركت  دچار تغییر و تحول می‌گردد و بعد از مدتی كه ممكن است طولانی یا كوتاه باشد، بصورت جهش‌یافته (یا فهم‌یافته) به نقطه اول یعنی خودآگاهی بازمی‌گردد. این موضوع را می‌توانید از تمامی دانشمندان، مخترعان و مكتشفین بپرسید. آنها آنرا به خوبی برایتان شرح می‌دهند. بعداز صرف مدت زمان لازم كه دانشمندان بر روی مسئله‌ای فكر (و تحقیق) می‌كنند به ناگاه نتیجه‌ی مدتها فكر كه گاهی ممكن است حاصل سالها فكر و تفكر باشد در یك لحظه و بصورت ناگهانی از عمق ذهن به سطح خودآگاهی می‌آید و موضوع، كشف و حل می‌گردد. در مورد موضوعات معنوی جریان تفكر به اختراع و اكتشاف ختم نمی‌شود ولی نتیجه تفكر كه فهم و شناخت است. در صورت وجود مولفه‌هایی ضروری مثل عزم  و انرژی بر سطوح درونی‌تر آگاهی اثر گذاشته و پس از تثبیت و استحكام به منشاء اعمال جدید؛ بینش‌های جدید و همینطور حالات و وضعیت‌های جدید تبدیل می‌شود.

+ توسط  پایگاه تحقیقات انرژی زائی  |